
شهید غلام رضا بابائی
تاریخ تولد: 1346/05/02
تاریخ شهادت: 1364/04/20
محل شهادت: غرب رودخانه میمه
| نوع ایثار: شهید | |
| نام: غلام رضا | نام خانوادگی: بابائی |
| نام پدر: مراد | نام مادر: – |
| تاریخ تولد:۱۳۴۶/۰۵/۰۲ | تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۰۴/۲۰ |
| وضعیت تاهل: مجرد | دین و مذهب: اسلام-شیعه |
| نحوه شهادت: اصابت تیر به سر و سینه (تفحصی) | عملیات: قدس |
| محل شهادت:غرب رودخانه میمه | محل تولد: فارس-داراب |
| محل دفن: گلزار شهدای داراب | مسئولیت در جبهه:رزمنده |
| تحصیلات: سیکل – راهنمایی | رده اعزام کننده: بسیج |
متن وصیت نامه این شهید در اختیار سامانه قرار ندارد؛ در صورت اطلاع لطفا با ما در ارتباط باشید.
خاطرات مفقودالاثرغلامرضا بابایی
اززبان پدرمفقودالاثر
۱-غلامرضا در یک خانواده کشاورز زحمت کش از توابع داراب به دنیا آمد وهمان بدو تولد بدلیل علاقه ای که امام هشتم نام اورا غلامرضا گذاشتم والحمدواله بخوبی غلامی خود رانسبت به آقایش امتم حسین و امام رضا وخانواده اهل بیت بخوبی ثابت کرد .
۲-ازدوران ابتدایی به به مجالس عزاداری و بخصوص مجلس عزای امام حسین علاقه فراوان داشت وبه همین دلیل در ایام عزاداری سالار شهیدان همیشه پیش قدم بود.
۳-در دوران کودکی به نهج البلاغه و قران و کتابهای مذهبی علاقه داشت و همیشه با قران انس داشت .
۴-با اینکه سنی نداشت علاوه بر نمازهای یومیه حتی به نمازهای شب هم عادت کرده بود.
۵-چندین مرتبه اورا درحال نماز و راز نیاز مشاهده کردم وبا خانواده همیشه صحبت می کرد همه را توجیه به حجاب ونماز می کرد .
۶-با شروع جنگ تحمیلی چند مرتبه در جبهه های حق علیه باطل حضور پیدا کرد خلاصه پس از چند مرتبه رفت و برگشت از جبهه یک رز به او گفتم پسر جان من فکر می کنم به اندازه کافی شما وظیفه ایت را در مقابل خدا و دین و میهن انجام داده اید اگر برایت ممکن است حداقل چند مدتی پیش ما باش بعد به جبهه برو در جواب به من گفت پدر جان شما نباید این حرف را بزنی ناموس و جان و مال مردم در خطر است اگر من و امثال من در جبهه نباشیم پس چه کسی باید از حریم دین و مملکت دفاع کند دیگر چیزی نگفتم تا اینکه در جریان حمله سال ۶۴ ** دهلران مفقود الاثر شد، دیگر نیامد تا به حال نیز چشم انتظار مانده ایم و لیکن خدارا شکر می کنم فرزندم در راه دین خدا مفقود الاثر شده است.
شهید غلامرضا بابایی
به واسطه داشتن پایه اعتقادی و معنوی زیاد و بالا از معنویت خواصی برخوردار بودو به جهت صدای خوشی که داشت همیشه در مسجد روستا ادعیه و مناجات می خواند با شروع جنگ تحمیلی او به عنوان پیک جذب و تشویق جوانان روستا بود و جوانان را توجیح می کرد که دفاع از میهن بپردازند. اخلاق و رفتار بسیار خوبی داشت یکی از دوستانش می گفت که او موتور سیکلتی داشت که به شهر میرفت هرگاه در راه پیرمرد و یا فردی ضعیف را می دید او را سوار می کرد و می رساند و اگرچه هم مسیر خودش هم نبود.او چندبار متمادی به جبهه ها رفت بار آخری که می خواست به جبهه برود او را دیدم که وسایل خود را بسته بود.به او گفتم اگر امکان دارد تو چندبار جبهه رفته ای و دیگر نرو،رو به من کرد و گفت شما با این حرف زدن گناه کردید.شما باید مشوق من باشید و خود کمک مالی کنید و تبلیغ نمایی که دفاع از همه چیز واجب تر است و من تا آخرین قطره خونم از مملکت و ناموسم دفاع می کنم.به سوی جبهه رفت و در عملیات قدس ۳ در منطقه چنگوار عراق شرکت کرد. همرزمانش لحظه های آخر او را دیدند که به سمت تپه های شنی رفته و دیگر کسی او را ندید و هنوز که هنوز است هیچ خبری از او نیست او در عین گمنامی محرک حضور جوانان روستا بود و به واسطه اشکهای نیمه شبی که می ریخت به آرزویش رسید.
راوی:مراد بابائی