
شهید علی رضا سلمان
تاریخ تولد: 1348/04/26
تاریخ شهادت: 1365/10/29
محل شهادت: شلمچه
| نوع ایثار: شهید | |
| نام: علی رضا | نام خانوادگی: سلمان |
| نام پدر: محمدحسین | نام مادر: – |
| تاریخ تولد:۱۳۴۸/۰۴/۲۶ | تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۲۹ |
| وضعیت تاهل: مجرد | دین و مذهب: اسلام-شیعه |
| نحوه شهادت: اصابت تیر دشمن به ران | عملیات: کربلای۵ |
| محل شهادت:شلمچه | محل تولد: فارس-داراب |
| محل دفن: گلزار شهدا داراب | مسئولیت در جبهه:رزمنده |
| تحصیلات: سیکل – راهنمایی | رده اعزام کننده: بسیج |
وصیتنامه شهید والامقام علیرضا سلمان
بسم الله الرحمن الرحیم
«محل شهادت: شلمچه، عملیات کربلای ۵»
این چند کلمه ای را که در لحظات آخر مانده به شروع عملیات می نویسم، به عنوان وصیت نامه خود قرار می دهم.
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»[۱]
با سلام به پیشگاه حضرت ولی عصر، منجی عالم بشریت مهدی (عج) صاحب العصر و الزمان.
من، بنده حقیر خدا و پیرو راه حسین(ع) وصیت نامه خودم را در ساعت ۴ بعد از ظهر در خرمشهر می نویسم. من مال یا ثروتی را از خودم ندارم که برای کسی بر جای بگذارم، که چند صفحه ای در مورد آن بنویسم که اموالم را برای فلان کس بگذارید و فلان چیز را به فلان کس.
آنقدر در برابر خداوند خود را کوچک و حقیر می پندارم، که انگار گناهانم از بدن (خودم) سنگین تر است.
چند تقاضا دارم:
اولین تقاضا برای برادرانی که اصلا به جبهه نرفته اند: ای بزرگواران! همان طور که خودتان بهتر از من می دانید، امام حسین(ع) سرش را از بدنش جدا کردند، بدنش هدف تیرهای دشمن قرار گرفت و عاقبت شهید شد.
برادران؛ اولین کسی که به بهشت می رود شهید است. برادران؛ این فیض بزرگ نصیب جوانان می شود، همه شما خوبید. ولی وقتی این شیر جماران، لب تر می کند و می گوید:«بروید و در راه خدا بجنگید، بروید چون اسلام در خطر است.»
ای برادران؛ هوای نفس شما را فریب ندهد، فریب ظواهر دنیوی را هرگز نخورید. من از شما واقعا عاجزانه تقاضا دارم؛ برای یک لحظه که شده و یا برای بازدید هم که شده، یک دفعه پهلوی این رزمندگان بیایید. بیایید و ببینید که چگونه نیمه شبها از خواب نوشین بامدادی، در آن لحظه که هر دقیقه انتظار آمدن گلوله خمپاره ای از طرف دشمن می رود، از سنگر گرم خود بیرون می آید و مانند علی(ع) که در نخلستان به خاک می افتاد و راز و نیاز می کرد، این برادران هم بلند می شوند و به خاک می افتند و نماز شب می خوانند. آن هم با چه حالی، همه اش گریه و ذکر«یا الله» و یا حسین(ع) هر لحظه بر لبشان جاری می شود و از خدا هر لحظه می خواهند که به آرزویشان که شهادت در راه خدا و فی سبیل الله می باشد، در حق او اداء کند.
ای خواهر؛ حجاب تو مشت محکمی به دهان یاوه گویان و پوچ گرایان است. و فکر نکن که برادرت شهید شده است. فکر آن باش که چگونه اسلحه مرا برداری و با یاوه گویان بجنگی.
ای خواهرم؛ اسلحه من حفظ حجاب تو است. این بار هم به تو می گویم:«از فاطمه(س) این گونه خطاب است، ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.»
و شما ای برادرم؛ باید با دوستان دشمن را از صحنه خارج کنید، تا دیگر توانایی انجام کاری را نداشته باشد.
ای پدر و مادرم؛ امیدوارم شماها بدانید که برای چه به جبهه رفتم و برای چه به شهادت که این فوز عظیم است، نایل شدم. من برای خودم آرزویی داشتم همانند دیگران، آرزوی من این بود که با امام حسین(ع) در صحرای محشر محشور شوم و در آن لحظه سبکبال به پرواز در آیم. و از شماها عاجزانه تقاضای حلال بودی می طلبم. دلم می خواهد اگر خداوند این حاجت را در حق من اداء نماید، اولین کسی را که شفاعت نمایم، شماها باشید و این قول را حتما به شما می دهم و از طرف من خیالتان آسوده باشد. و شما ای پدر و مادرم؛ در حق من خیلی زحمت کشیدید، نمی خواهم اجر زحمتتان به هدر برود، برای من ناله و زاری نکنید.
اقوام و خویشان؛ شما باید حقی را در حق من اداء کنید، باید مرا حلال کنید. من از طرف خودم با شما این بار هم تذکر می دهم که مرا حلال کنید تا در صحرای محشور رو سیاه نباشم و آقایم امام زمان (عج)، از افعالم راضی و خشنود باشد.
اگر بدن من تکه تکه شد برای این بود، که حرف امام را لبیک گویم. اگر حرف امام ر ا لبیک گفته باشم، انگار که قلب امام زمان(عج) از من راضی و خشنود شده باشد.
ای ملت و ای جمعیت با عظمت حسینی، حرف من به شما این است که امام در یکی از سخنرانی هایش گفته بود که:« شما ای رزمندگان قلب کافران را بشکافید، باشد که خدا با شماست.»
ای دلیر مردان خدا؛ این آخرین حمله شماست. این بار هم شما پیروز می شوید، من هم همراه شما به زیارت اباعبدالله الحسین(ع) می آیم.
و حرف این مرد بزرگوار و عظیم واقعا از روی حقیقت و از منبع عظیمی گرفته می شود، چون ساعت عملیات را خود امام خمینی معین می سازد و می فرماید:« فرمانده تان امام زمان(عج) است.» و شما باید امر فرمانده تان را اطاعت کنید و اگر او دستور داد که جلوی گلوله های دشمن بروید، بروید و با این گلوله های آتشین قلب خود را بشکافید و آن را هم اطاعت کنید.
برادران؛ انسان فانی است و این چند روز که زنده است، این لحظه ای است که خداوند برای اشرف مخلوقات قرار داد که برای آخرت خود بکوشند و در آخر هم ثمره خوبی داشته باشند.
این وصیت نامه را در خرمشهر در تاریخ ۲/۱۰/۶۵ می نویسم.
برادران؛ بروید و سنگر بسیج را در شبها پر کنید. برادران دانش آموز؛ شماها نور چشم امام هستید، شما باید هم درس بخوانید و هم در ناحیه های مقاومت بسیج و دیگر نواحی مقاومت بروید، حتی برای یک سلام و علیک کردن و خارج شدن. ولی اگر برای نگهبانی رفتید، اجر آن خیلی زیاد است.
از همه حلال بودی می طلبم، دلم می خواهد چیزهای زیادی برایتان بنویسم، ولی متاسفانه دیگر وقت ندارم، چون هوا رو به تاریکی می رود و موقع التماس دعا از هم می باشد.
ای دوستان و آشنایان؛ کار برای خدا پایان ندارد و کار برای خدا کردن خستگی ندارد، حتما نواحی مقاومت را یاری کنید. چون فرموده امام است، و امر اوست که یک رزمنده بسیجی را به حرکت در می آورد و سینه بسیجی است، که هدف گلوله ناکسان قرار می گیرد.
دوستان و آشنایان؛ مرا حلال کنید و در آخر امام را دعا کنید، به امید کوری چشم منافقین و بینایی چشم یاوران امام و؛
جوانی ما به فدات حسین جان
کی می رسیم به کربلات حسین جان
به امید پیروزی و یاوری لشکر حق، وصیت نامه خود را به پایان می رسانم.
والسلام
علیرضا سلمان، جمعی گردان کمیل
[۱]. احزاب، آیه۲۳:( از میان مؤمنان مردانىاند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.)
شهید علیرضا سلمان در تیرماه ۱۳۴۸ در خانواده ای متعهد به مبانی اسلامی در محله نرگس داراب پای به دنیای خاکی نهاد. به گونه ای عجیب، از کودکی عاشق حضرت امام (ره) بود و ظلم ستیزی اش با حکومت بیدادگر پهلوی، از نه سالگی نمایان شد؛ پاره نمودن عکس رضا شاه پهلوی در بازار و در جلوی چشمان ماموران حکومت شاهنشاهی، خاطره شیرینی را برای پدرش رقم زد که البته به همین دلیل دستور بازداشت وی را صادر نمودند؛ اما با وساطت تعدادی از بازاریان و پدرش و به علت سن کم، او را رها نمودند.
پس از طی دوران ابتدایی و راهنمایی، دبیرستان شهید طالقانی را برای ادامه تحصیل در رشته علوم انسانی انتخاب نمود. تحصیلش در دبیرستان شهید طالقانی باعث شروع مسیری مهم در زندگی وی شد؛ چرا که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درست در مقابل این دبیرستان بود و همین امر سبب شد علیرضا به سرعت به عنوان بسیجی جذب این مرکز شود.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان داراب و به خصوص ناحیه مقاومت شهید کلاهدوز منزل اول وی شده بود. همانجا درس می خواند و به قول پدرش همانجا هم زندگی می کرد. او چندین نوبت در جبهه های حق علیه باطل حضور یافت و هر بار پس از شهادت یکی از دوستانش، شوق او برای حضور در جبهه ها بیشتر می شد.
هنرمند بود و به تئاتر علاقه زیادی داشت؛ همراه با هنرمندان داراب به فعالیت های هنری می پرداخت. وی در تئاتر “صدام به جبهه می رود” که در سال ۱۳۶۳ در ساختمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داراب به اجرا در آمد حضور داشت.
سال ۱۳۶۵ برایش سالی سرنوشت ساز بود و در آخرین نامه ای که توسط همرزمش آقای رمضان بی ریا برای خانواده اش فرستاد، نشان داد که او باید راه حسین(ع) را بپیماید و غیر آن هم اتفاق نیفتاد.
در این نامه ضمن عذر خواهی از پدر و مادرش می نویسد:
“پدر و مادر عزیزم ، مرا حلال نمایید که بی اطلاع شما به جبهه رفتم و مرا ببخشید که فرزند خوبی برای شما نبودم، اما وظیفه چیز دیگری است. مبادا اماممان تنها بماند.”
عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه آغاز شد و وی در کنار دیگر همرزمانش و به همراه فرمانده بزرگش سردار شهید”سید عبدالکریم قدسی” در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت، به قافله دوستان و یاران سفر کرده اش پیوست.
شهید علیرضا سلمان در وصیت نامه اش که در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۰۲ در خرمشهر تنظیم نموده می نویسد:
“من مال و ثروتی از خودم بجا نگذاشته ام که بنویسم اموالم را به فلان کس بدهید، آنقدر در برابر خداوند خود را کوچک و حقیر می پندارم که انگار گناهانم از خودم سنگین تر است. برادرانی که اصلا به جبهه نرفته اند! همه شما خوبید ولی وقتی پیر جماران لب تکان می دهد و می گوید بروید و در راه خدا بجنگید، بروید، چون اسلام در خطر است. ای برادران! هوای نفس شما را فریب ندهد. فریب ظواهر دنیوی را هرگز نخورید. از شما عاجزانه تقاضا دارم برای یک لحظه هم که شده برای بازدید، پهلوی این رزمندگان بیایید. بیایید ببینید که چگونه نیمه شب ها از خواب خوش بیدار می شوند.
در آن لحظه که هر دقیقه انتظار آمدن گلوله خمپاره ای از طرف شمن می باشد از سنگر خود بیرون می آیند و مانند علی(ع)که در نخلستان به خاک می افتاد و راز و نیاز می کرد این برادران هم بلند می شوند و نماز شب می خوانند. ای پدر و مادرم امیدوارم شماها بدانید که من برای چه به جبهه رفتم. من برای خود آرزویی داشتم و آرزوی من این بود که با امام حسین(ع)در صحرای محشر محشور شوم…”
و
در باغ شهادت باز باز است…