شهید رحمن پیل سوار

شهید رحمن پیل سوار
تاریخ تولد: 1335/10/03
تاریخ شهادت: 1366/12/09
محل شهادت: جنوب شلمچه

SKU: 1190 Category:
 نوع ایثار: شهید 
 نام: رحمننام خانوادگی: پیل سوار
 نام پدر: حاجینام مادر: –
 تاریخ تولد:۱۳۳۵/۱۰/۰۳تاریخ شهادت: ۱۳۶۶/۱۲/۰۹
 وضعیت تاهل: متاهلدین و مذهب: اسلام-شیعه
 نحوه شهادت: اصابت ترکش به شکمعملیات: –
 محل شهادت:جنوب شلمچهمحل تولد: فارس-داراب
 محل دفن: دهستان قلعه نو روستا شاه ابوذکریامسئولیت در جبهه:رزمنده
 تحصیلات: ابتداییرده اعزام کننده: بسیج

وصیتنامه شهید والامقام رحمان پیل سوار

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیت نامه ام را با نام«الله» آرامش بخش قلبها شروع می کنم.

خدایا؛ چه کنم، بندگی و اطاعتم کم است! ای پوشاننده عیبها گناهم را ببخش.

خدایا؛ می خواهم به تو برسم. خدایا؛ قدرت بیان دردهایم را بده. نمی دانم چه بگویم! می خواهم وصیت کنم، می خواهم به امت اسلام توصیه کنم. بگویم: نیازارید قلب امام، قلبی الهی پاک و زلال را که خدای بر ما منت نهاده، چنین رهبری از میان ما برگزیده است. سفارش می کنم؛ پیامها و سخنان او را سرمشق خود قرار دهید، قرآن و نهج البلاغه را بخوانید و در قرآن تدبر کنید.

و اما چند کلمه ای را می خواهم برای آنها که هنوز بی خیال هستند، بنویسم. گر چه می دانم اگر آنها خوب شدنی بودند، تا الان که ۸ سال از جنگ می گذرد، خوب می شدند. به آنها که هنوز از خواب غفلت بیدار نشده اند و چشم به این چهار دیواری دوخته اند. آیا آنها با وجود این همه شهید از جان گذشته باید هنوز هم به فکر مال اندوزی باشند. ولله، به خدا در شهرها  هیچ چیز دیدنی وجود ندارد، هر چه هست در جبهه ها می باشد. در اینجا است که انسان ارزش واقعی خود را می یابد. در شب عملیات از دیدن این همه فداکاری و از جان گذشتگی نیروهای اسلام، انسان خود بخود به وجد می آید.

بله، ای مردم! بدانید دنیا با همه زیبایی هایش رفتنی است. من هم زمانی مثل همه مردم این کره خاکی را دوست می داشتم، سبزه و باغهایش، طلوع و غروب آفتابش و جاهای دیدنیش را، همه و همه می دیدم و از دیدن آنها لذت می بردم. اما زمانی رسید که دنیا برایم جلوه ای نداشت و همچون مرغی در قفس شده بودم و همه چیز آن برایم یکسان شده بود. دنیا را برای دوستدارانش گذاشتم و بسوی جبهه ها شتافتم. جایی که به همه انسانهای پاک تعلق دارد، جایی که زندگی واقعی در آنجا است، آنجا که از پول پرستان خبری نیست.

و اما برادران حزب اللهی و پیرو خط امام؛ هر روز که می گذرد مسئولیت ما در قبال خون شهدا سنگین تر می شود. اگر چه من در مدت کوتاه عمرم نتوانستم گام مثبت و موثری در راه ریشه کن کردن این منافقان بردارم. اما از شما می خواهم؛ مبادا از این هرزه های جامعه غافل شوید و آنها را به حال خود بگذارید! که آنها هر لحظه دنبال فرصت می گردند. ولی نباید فرصت هیچ گونه عکس العملی را به آنها داد. و باید آنها را در نطفه خفه کنیم. و بیشتر روی سخنم با برادران عضو پایگاه می باشد. برادران؛ شما اکنون حافظ خون خیل عظیم شهدا هستید. بنابراین سعی کنید تمام و کمال از خون این شهیدان محافظت کنید و خصوصا برادران پایگاه مقاومت مسجد امام خمینی، از شما می خواهم مسجد را گرم نگه دارید و سعی کنید زمانی اختلافی بین شما وجود نداشته باشد که کسی بخواهد از آن سوء استفاده کند. از برادرانی که توانایی عضویت پایگاه را دارند،  می خواهم که به پایگاه بروند و جای خالی شهدا را پر کنند، باشد که خداوند یار و نگهدار تمام نیروهای اسلام باشد.

و اما سخنی چند با پدر و مادرم و خانواده گرامی و ارجمندم؛ خودم خوب می دانم که در این مدت هم نتوانسته ام ذره ای از زحمات شما پدر و مادر گرامی ام را جبران کنم و همیشه موجب اذیت و آزار شما می شدم. مخصوصا پدر گرامی ام که هر  وقت به چهره او نگاه می کردم، آثار زحمات فراوانی را که او برای من و دیگر اعضای خانواده مان می کشید به خوبی  در قیافه اش می دیدم و من شرمم می شد که به صورت او نگاه کنم. زیرا هیچ وقت نتوانستم حق فرزندی را بجا آورم و امیدوارم مرا ببخشید.

و اما مادرم؛ ای کسی که همیشه برای من تکیه گاهی بودی و من قدر تو را نمی دانستم. مادری که همیشه، همه چیز مرا تحمل می کردی و خم به ابرو نمی آوردی. امیدوارم که شیرت را به من حلال کنی. مادر! امیدوارم که در سوگ من زیاد خودت را ناراحت نکنی و به فکر مادرانی باشی که دو یا سه فرزندشان شهید شده است و خم به ابرو نمی آورند.

و اما ای خواهرم؛ دوست دارم زینب وار در غم شهادت برادرت صبور باشی، زیرا ما راهمان را خود انتخاب کرده ایم.

خواهرم؛ دوست دارم زینب وار زندگی کنی و با حجابت مشت محکمی بر دهان یاوه گویان بزنی.

در پایان از تمامی دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم و از همه می خواهم که هر ناراحتی از من دیده اند، به بزرگواری خودشان ببخشند، انشاءالله.

خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

و آخر این می نویسم که اگر من شهید شدم، هر چیزی در خانه من است، از لباس و خانه و زمین و حیاط خانه و این خانه تمام چیزی[هایش] مال همسر مهربانم می باشد. نه پدرم، نه مادرم و نه برادرم و نه خواهر اجازه ندارند هیچ چیزی ببرند.

بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد!

به حجله می روم خندان، ولی زخمی به تن دارم

به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم

«ای برادر شما این را بخوانید.»

برادر رحمان پیل سوار – ۱۳۶۶/۱۱/۲۰

 

زندگینامه شهید رحمان پیل سوار

شهید رحمان پیل سوار فردی مومن و متدین و بسیار مهربان و فداکار بود که در خانواده ای مذهبی و متدین که در یکی از روستاهای چاگونی در مورخه سوم دیماه ۱۳۴۵ چشم به جهان گشود و پدر شهید که فردی مومن و متدین و دیندار بود جهت امرار معاش به روستای شاه ابوذکریای فرگ آمدند و شهید هم همراه خانواده اش به شاه ابوذکریا آمدند و از روحیه شهید از همان زمان کودکی مشخص بود فردی مومن و دیندار می شود چون در زمان کود کی به پدر و مارد خود و همسایگان احترام می گذاشت و در کوچه و محل به همه احترام می گذاشت و تا زمانی که به سن هفت سالگی رسیدو به مدرسه رفت و در آن زمان هم مدرسه درشاه ابوذکریا نبود و با دوستان خود به مدرسه ای که در قلعه نو فرگ بود می رفتند و تحصیلات ابتدایی خود را در قلعه نو فرگ به پایان رساندند و چون پدر شهید در منطقه کارگر بود شهید خودش به پدر گفته بود که می خواهم به شما کمک کنم و ادامه تحصیل نمی دهم. و این شهید بزرگوار از همان زمان به دنبال کار و تلاش زندگی رفتند و در زندگی به پدر و مادر خود کمک می کرد این شهید بزرگوار از کودکی نماز می خواند و یک لحظه از نمازش غافل نمی شد و حتی در ماه مبارک رمضان روزه می گرفت با توجه به اینکه کم سن وسال بود می گفتند که روزه هنوز برای شما زود است ولی روزه می گرفت. و این شهید بزرگوار بسیار خنده رو بود همیشه خوشحال بود و به تمامی قوم و خویشان سر می زد و احوالپرسی می کرد و فردی زحمتکش بود و کارگری کار می کرد تا اینکه در سال ۱۳۶۰ بود که تصمیم به ازدواج گرفتند و از پدر ومادر خود خواستند که به خانواده ای مذهبی بروند و پیشنهاد ازدواج دهند که از جهتی که این شهید بزرگوار فردی دیندار و مومن بودند آن خانواده با پیشنهاد شهید موافقت کردند که در مورخه ۱۵/۷/۶۰ بود که نزدگی مشترکشان را با همسر خود آغاز نمودند و مدت یکسال از زندگی مشترکشان گذاشت که جهت امرار معاش به یکی از کشورهای حاشیه ای خلیج فارس رفتند و مدت دو سال در خارج بسر می بردند که دوباره به روستای خودشان تشریف آوردند و چون در روستای خودشان کار نبود دوباره تصمیم گرفتند که با همسر و برادرش به بندرعباس بروند و با توجه به اینکه شهید نیت خوبی داشتند در بندرعباس از حسن خوبی شهید تعدادی از مردم این شهید بزرگوار را می شناختند و از اطمینانی که از شهیدداشتند فردی مغازه خودش را به شهید داد تا شهید در آن مغازه کار کند و مدت سه سال در آن مغازه کار می کردند شهید زندگی ساده داشت و در طول مدت زندگی سختی های زیادی کشیدند و با توجه به سختی های زندگی هرگز ناراحت نمی شد حتی یکبار هم در زندگیش عصبانی یا ناراحت نشد و کسی هم پیدا نمی شود که از دست این شهید ناراحت باشد حتما اگر باشند خوبی با او برخورد می کرد با خنده به طرف او می رفت و به او احترام می گذاشت یا اینکه در مدتی که زندگی مشترک خود را شروع نموده بود صاحب فرزند نشد و بعضی مدام به او پیشنهاد می دادند که می توانی با یک زن دیگر ازدواج کنی اما او قبول نمی کرد ومی گفت اگر خدا بخواهد هر چه قسمت ما باشد همان می شود و حتی به همسرش نصیحت می کرد و می گفت چرا به خاطر بچه خودت را ناراحت می کنی خداوند هر چه بخواهد همان میشود شاید خواست خداوند باشد که ما صاحب فرزند نمی شویم و بعد از مدتی گذشت که یک هفته قبل از اینکه به جبهه برود مدام می گفت که من می خواهم به جبهه بروم ولی همسرش قبول نمی کرد چون شهید فردی شوخ طبع بودند که فکر می کردیم دوباره شوخی می کند ولی شبی که فردای آن روز می خواستند به جبهه بروند گفتند که وسایل من را جمع آوی کنید که می خواهم به بندرعباس بروم به خاطر اینکه همسرش شب ناراحت نشود این جوری گفتند ولی همان شب تا ساعت ۲ بعد از نصف شب بیدار ماندند و با همسر خود صحبت می کردند و با خوشحالی تمام صحبت می کردند و صبح زود از خواب بیدار شدند و نمازشان را خواندند و صبحانه هم نخوردند و هر چه همسرش اصرار کرد گفتند که برمی گردم ولی خداحافظی کردند و با یکی از دوستانش به داراب رفتند و در تاریخ۶/۱۰/۶۶ به اهواز اعزام شدند ولی کاپشن خود را به دست یکی از دوستانش داده بود و به او گفته بود که بعد از شش روز به همسرم بدهید ولی همسرش متوجه شد که به جبهه رفته است و وقتی که همسرش فهمید بسیار خوشحال شد که یک سهم کوچکی در دفاع از میهن اسلامی خویش شریک میباشد و بعد از این که به جبهه رفتند نامه های زیادی برای خانواده اش می فرستاد و در نامه هایش به همسرش توصیه می کرد که مواظب خودتان باشید و از طرف من ناراحت نباشید و برای پیروزی اسلام و رزمندگان دعا کنید و اگر من لیاقت شهید شدن را داشته باشم شهید می شوم و اگر سعادت نداشته باشم بعد از ۷۵ روز به مرخصی می آیم ولی شهادت نصیبشان شد و بعد از ۷۵ روز به شهادت رسیدند

    درصورت هرگونه سوال و راهنمایی با شماره زیر تماس حاصل فرمائید
    09171301748

    Leave a Reply

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *