شهید منصور امیری

شهید منصور امیری
تاریخ تولد: 1346/04/01
تاریخ شهادت: 1365/11/09
محل شهادت: اهواز

SKU: 1500 Category:
 نوع ایثار: شهید 
 نام: منصورنام خانوادگی: امیری
 نام پدر: زاغینام مادر: –
 تاریخ تولد:۱۳۴۶/۰۴/۰۱تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۱/۰۹
 وضعیت تاهل: مجرددین و مذهب: اسلام-شیعه
 نحوه شهادت: بر اثر بمباران دشمنعملیات: –
 محل شهادت:اهوازمحل تولد: فارس-داراب
 محل دفن: امامزاده شاه یعقوبمسئولیت در جبهه:تک تیر انداز
 تحصیلات: ابتداییرده اعزام کننده: سپاه

متن وصیت نامه این شهید در اختیار سامانه قرار ندارد؛ در صورت اطلاع لطفا با ما در ارتباط باشید.

زندگینامه شهید بسیجی منصور امیری

در اول تیرماه یکهزار و سیصد و چهل و شش در خانواده متوسط ولی مومن نوزادی متولد شد که فامیل نامش را منصور گذاشتند او اولین فرزند پسر خانواده بود که موجب خوشحالی خانواده و فامیل گردید وی توانست در پایان سن شش سالگی وارد تنها دبستان ابتدائی روستای خود اسلام آباد فعلی و ساختمان احمد لو سابق شد او توانست تا پایان ابتدائی را بخواند بخاطر وضعیت مالی خانواده به تحصیل ادامه نداد و در معیشت خانواده کمک کار پدر بود پس از چند سال ترک تحصیطل به خدمت سربازی اعزام گردید او ابتدا به مرکز آموزشی شهید دستغیب شیراز و از آنجا به جبهه اعزام شد ولی در لباس پاسدار وظیفه مشغول مبارزه با متجاوزان بعثی شد یکبار نیز به خانه آمد و حدود ۸ ماه در جبهه جنوب در خوزستان خدمت کرد وی قبل از عملیات کربلای ۵ در بمباران هوایی هواپیمایی دشمن در خیمه بدن مطهرش درخت وبه همراه دیگر همرزمش در دم به درجه رفیع شهادت نائل گشت جسد پاک و مطهرش پس از روز از شهادت به داراب منتقل و از وی تشییع با شکوهی بعمل آمد ودر نیمه دوم بهمن ماه یکهزار و سیصد وشصت و پنج در گلزار شهدای منطقه روستای تیزآب بخاک سپرده شد.

روح وروانش همیشه شاد باد.

 

#شهــیدمنصورامیری

<چندکلمه ای راجع به شهید والا مقام منصورامیری>

ما درتاریخ۱۳۶۵/۴/۱۸بنده علی حسـین شاکرهم رزم شهید منصورامیری ازطرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داراب اعزام به شیرازوسپس به شـهرستان اهوازدرپادگـان امام خمینی شدیم و پس ازچندروزی آموزش در۳۵کیلومتری اهـواز تقسیم شدیم .بنده علی حسـین شاکـربه واحد تخریب لشکر۱۳۳ المهدی رفتم ومرحوم شـهیدمنصور امیری به گردان کوثرتقسیم شد.
تنهاخـاطره ازشــهیداین بود:یک روزساعت ۷:۳۰ صبح بنده در۳۵کـیلومتری اهـوازداخــل خــیمه نشسته بودم باجمعی ازدوستان، شنـیدم یک نفر گـفت:یاحسیـن” واردخیمه که شددیدم شـهیدمنصورامـیری است گفـتم بفرما،آمدنشـست دیدم این قدرنورانی به نظرمی رسد،باشوخی گفـتم:منصورنکندمـیخواهی شهیدشوی باخنده به من جواب داد:خودت شــهیدشوی،-البته ببینم قسمت چه می کند،دیدم دکمه پیراهنش باز کردیک پاکـت قشنگ ازجیبش بیرون آوردو گفت:زودباش یک نامه برای پدرومادرم بنویس
گفتم:بگذار،کِتری که روی چراغ جوش است چای بخورم چشم .
درهــمین حال صدای هواپیماهای مزدوربعـثی آمــده بــودکه منطقه را شناسایی کنندوهـمه ازخیمه بــیرون رفتیم منصور گفت :من می روم به گردان ،به گردان خودم بعدازخواندن نمازبه طرف ناهاربرمی گردم.
خلاصه موقع نمازشدورفتیم داخل نمازخانه نمازراخواندیم بعدنهارخوردیم ساعت ۲:۳۰بعداز ظهربود،دوباره شهیدمنصور برگشته بودوپیش من آمد.
به محضی که واردخیمه شد چند دقیقه بعدصدای هواپیماهای رژیم بعـثی به صدادرآمدو ما همگـی بیرون ازخیمه فرارکردیم ودرسنگرهای حفرو…… پناه گرفتیم بعدازاین که بمـب باران خوشه ای وزدن راکت به واحد آبرسانی لشـکر تمام ماازسنگر بیرون آمدیم،دیدیم دونفردر خیمه درآتش می سوزند،از کلاهی که برسرشهیدمنصور بود فهمیدم که یکی از شهدامنصور امیری است.
خیلی مهربان بودنمازرابه موقع می خواندو شهادت رادوست داشت وهمیشه زودترازدوسـتان برای جبهه آماده می شد.

{این بودخاطرات بنده وشهید منصورامیری وسلام علیکم ورحمه الّه برکاته}

راوی:علی حسـین شاکر هم رزم شهیدمنصورامیری

    درصورت هرگونه سوال و راهنمایی با شماره زیر تماس حاصل فرمائید
    09171301748

    Leave a Reply

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *