شهید غلام مهدی مسکینی

شهید غلام مهدی مسکینی
تاریخ تولد: 1349/07/26
تاریخ شهادت: 1366/12/26
محل شهادت: خرمال

 نوع ایثار: شهید 
 نام: غلام مهدینام خانوادگی: مسکینی
 نام پدر: احمدنام مادر: –
 تاریخ تولد:۱۳۴۹/۰۷/۲۶تاریخ شهادت: ۱۳۶۶/۱۲/۲۶
 وضعیت تاهل: مجرددین و مذهب: اسلام-شیعه
 نحوه شهادت: –عملیات: کربلای ۱۰
 محل شهادت:خرمالمحل تولد: فارس-داراب
 محل دفن: بخش مرکزیمسئولیت در جبهه:-
 تحصیلات: سیکل – راهنماییرده اعزام کننده: بسیجی

متن وصیت نامه این شهید در اختیار سامانه قرار ندارد؛ در صورت اطلاع لطفا با ما در ارتباط باشید.

شهید غلام مهدی(مجید) مسکینی

درسال ۱۳۶۶ همراه با شهید مسکینی در کلاس اول دبیرستان شهید بهشتی درس میخواندیم علاوه بر همکلاسی بودن در یک نیمکت در کنار هم بودیم. از خصوصیات شهید مجید مسکینی این بود که همیشه متواضع بود و نه تنها برای من بلکه برای بسیاری دیگر از بچه های مدرسه هم مورد احترام و دوست داشتنی بود. علاوه در کلاس درس در زمین ورزش هم در یک تیم بودیم و با بچه های دیگر چه در مدرسه و چه در استادیوم بسکتبال بازی می کردیم.شهید مجید همیشه با من در مورد رفتن به جبهه صحبت می کرد تا اینکه از تلوزیون و به وسیله تبلیغات سپاه فهمیدم که گروهی  از بسیجیان را با نام حضرت محمد (ص) قرار است به جبهه نبرد حق علیه باطل اعزام شوند. سپس من و مجید از طریق مدرسه  ثبت نام کردیم و روز موعود اعزام شدیم در آنجا بود که فهمیدم چندنفر از بچه های مدرسه هم با ما هستند از جمله: شهیدان حمید جماعت،ایرج عسکری که از بچه های مخلص و بی ریا بودند و چند تن دیگر از از بچه های مدرسه به نام محسن خرمدل،وحید عسکری، علی اصغر سلیمانی ،حمید کشاورز، مهدی هدایی، نادر صبو،ر مهدی موذنی و تعدادی دیگری از بچه ها که من حضور ذهن ندارم. اول در شیراز که بعد از گرفتن کارت ورود به منطقه جنگی به طرف پادگان پنجم شکاری امیدیه حرکت کردیم .در شب اول ورودمان به امیدیه تمام بچه ها که از محصلین بودیم در یک قایق جمع شدیم و مجید با روحیه بالا با دیگر بچه ها شوخی می کرد و بسیار خوشحال بود و می گفت عراقی ها اگر بفهمند ما به جبهه آمدیم از ترس کفش هایشان  را بیرون می آورند و فرار می کنند. بالاخره بعد از سه روز ما را به ۳۵ کیلومتری اهواز بردند و در آن جا چادر زدیم و مستقر شدیم و از روز بعد به مدت ۲۰ روز آموزش نظامی را فرا گرفتیم و در طی این روز ها شهید مجید با تعریف لطیفه به ما روحیه می داد و چون چادر ما همگی از محصلین بودیم در حین آموزش  نظامی درس هم می خواندیم تا اینکه بعد از پایان آموزش برای عملیاتی ما را به خرمشهر بردند و در قسمتی از شهر به نام آریا شهر مستقر شدیم و درست در شبی که بنا بود ساعت ۱:۳۰ شب صدایی از ساختمان روبه رو توجه ما را جلب کرد اول احساس کردیم صدای گربه است ولی مجید گفت محمود من نسبت به این صدا مشکوک هستم و باید گزارش بدهم و من هم گفتم موافقم بعد از اینکه بچه های اطلاعات آمدند شهید موضوع را به آنها اطلاع داد.مجید روحیه اطلاعاتی داشت که بسیار دقیق و نکته سنج بود بالاخره گفتند شما بروید استراحت کنید پیگیری می کنیم  و ما هم برای استراحت رفتیم بعد از آن هرچه منتظر شدیم خبری از رفتن به عملیات نشد و بعد از دو روز ما را به اهواز پادگان امام خمینی بردند که بعدا به وسیله یکی از بچه های اطلاعات سپاه فهمیدیم همان شب دو نفر از عراقی ها جاسوسی ما را می کردند و تمامی اطلاعات ما را اعم از تعداد نفرات و تجهیزات و دیگر مسائل  را به عراق اطلاع داده بودند که با اسیر شدن آنها عملیات لو رفته لغو شده بود و با این شجاعت مجید از شهادت تعداد زیادی از بچه ها جلوگیری شد بعد از اینکه در پادگان مستقر شدیم علاوه بر اینکه همیشه آماده بودیم اسلحه های خود را تمیز می کردیم و در برنامه های فرهنگی که در پادگان برگزار می شد شرکت می کردیم و با پیشنهاد مجید عصر هر روز برای ورزش به پشت پادگان می رفتیم و در آنجا با ورزش هم از لحاظ جسمی و هم روحی خود را تقویت می کردیم که مجید همیشه جلو دار بود و بقیه راهم تشویق می کرد که شرکت کنند در بعضی شبها برای اینکه بقیه بچه ها راحت تر باشند من و مجید و شهید حمید جماعت در مسجد گردان می خوابیدیم تا اینکه یک شب که از نیمه گذشته بود من از خواب بیدار شدم و مجید و حمید را ندیدم  به دنبال آنها رفتم دیدم گودالی به شکل قبر کنده اند و در آن نماز شب می خوانند که من به حال آنها غبطه خوردم و گفتم شهادت مبارکتان باشد و آنها گفتند شهادت لیاقت میخواهد.درست دو روز مانده بود به اینکه به کردستان برای عملیات اعزام شویم شب شهید حمید جماعت از خواب بیدار شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد وقتی موضوع را از او سوال کردم گفت در خواب در جای بسیار سرسبز خرمی بودیم  و صورت چند تن از بچه ها از جمله مجید بسیار نورانی بود و گفت خوشا به سعادتشان شهید می شوند و ما از قافله عقب می مانیم بعد از اعزام به کردستان در شهر کرمانشاه اعزام شدیم که در آنجا ما را به کوه می بردند تا برای عملیات آمادگی کامل داشته باشیم که در طول  راه مجید با روحیه شاد و خواندن ترانه های انقلابی و زیبا ما را هم خوشحال می کرد بعد از چند روز عده ای وارد پادگان شدند  و چند نفر داوطلب از هر گروهان برای رفتن به مریوان  و برپا کردن چادر خواستند که من همراه مجید و حمید جماعت اعلام آمادگی کردیم و به همراه تعدادی دیگر از بچه ها به مریوان  رفتیم و در یکی از دره های آنجا که نزدیک مرز بود پیاده شدیم  و شروع به زدن چادر کردیم بقیه روز بعد به ما پیوستند و بعد از سه روز  به ما برای انجام عملیات اعلام آمادگی کردند شور و شوق عجیبی بین بچه ها بود و هر کس به طریقی  خود را آماده می کرد شهید مجید هم دست خود را حنا گذاشته بود و گفت  امشب شب وصل است و هر کس لایق باشد به دیدار آقا سیدالشهدا و بقیه شدا نائل می شود و بعد از اینکه از یکدیگر حلالیت طلبیدیم و از یکدیگر خواستیم در صورت اینکه هرکس سعادت شهادت پیدا کرد فردای قیامت بقیه را نیز شفاعت کند به طرف خط مقدم حرکت کردیم عملیات به نام والفجر ۱۰ و با نام مقدس یا زهرا (س) شروع شد  و ما با یورش به مواضع دشمن  آنها را به لطف خدا خوار و زبون کردیم بعد از این که خرمال آزاد شد به سمت حلبچه حرکت کردیم که ما را تامین جاده گذاشتند در ظهر روز بعد ازعملیات دشمن با پاتک سنگینی که زد به ما حمله کرد که با رشادت بچه ها رو به رو شد که تعداد زیادی از افراد دشمن کشته، زخمی و اسیر شدند از بچه های  ماهم در آن حمله از جمله مجید مسکینی حمید جماعت و ایرج عسکری و چندین  تن دیگر در حین درگیری با دشمن به فیض شهادت نائل آمدند .

راوی:محمودرضا زرین

ابوالقاسم(وحید)چوشی با شهید مجید مسکینی هم کلاس بودند و شهید علاقه زیادی به کشیدن کاریکاتور داشت یک روز کنار بچه های دیگر مشغول کشیدن کاریکاتور بود که جلو رفتم و گفتم مجید چه کشیدی به من گفت وحید این ها سرباز های دشمن هستند که می خواهند این بی گناه را بکشند گفتم این که خوابیده  گفت این که خوابیده منم….

روزی در کلاس درس انشا مجید یک تفنگ کشیده بود و بالای آن نوشته بود تفنگ گلوله ندارد و پسر  را کشیده بود که تفنگ در دست داشت و نوشته بود مجید و روبه رو هم یک عراقی کشیده بودو نوشته بود صدام یزید و پسر با قنداق تفنگ به سر صدام می زد.از مجید پرسیدم چرا با تیر به صدام نمیزنی گفت قراره از تهران برایمان تیر برسد تا حالا که نرسیده می ترسم صدام فرار کند می زنمش تا بیهوش شود بعد که تیر رسید او را می کشم.

راوی:وحیدچوشی

    درصورت هرگونه سوال و راهنمایی با شماره زیر تماس حاصل فرمائید
    09171301748

    Leave a Reply

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *